کارگاه سفالگری استاد عبادی . نطنز.1383
روی مبل راحتی تکیه زده ام و در کوچه پس کوچه های خیالات خود قدم می زنم. گم می شوم و پیدا می کنم. خاطرات کودکی دورترین فاصله ها را طی می کنند و می آیند و مرا را با خود می برند. به خودم می آیم و می بینم عقربه ساعت چند دوری زده ومن همچنان لم داده ام وچشمانم به چهره بی غم اخبارگوی تلویزیون خیره مانده. همان تصویر تکراری . چه وصله ناجوری است این" مرکز نیروگاه هسته ای"برای" نطنز". تنها خاکی که عمیقا به آن احساس تعلق دارم.
این نگین آرام گرفته در دل کویر، گنجی است که سالهای کودکیم در توهم تصاحب و حکمرانی برآن گذشت. بعد از صعود بر فراز تپه ای – درعالم کودکانه ام قله ای دست نیافتنی می پنداشتم اش – نام خود رابه گمان اولین فاتح برآن حک می کردم. تابستان به سرعت باد می گذشت وپایان تعطیلات، برای مدتی از این سرزمین رویایی دورم می کرد.
سالها می گذشت و نطنز به خلاف بسیاری از شهرهای کوچک، رو به توسعه گذاشت؛ دانشگاه و شهرک صنعتی وغریبه ها... انگارکسانی آمده اند و بلند بلند صفحات دفترخاطرات مرا می خوانند و می خندند. تحمل آن را نداشتم. قلبم فشرده می شد هرجا که این تغییر را" آبادانی" می نامیدند. انگار تمام خاک های خانه های گلی اش را یکجا بلعیده باشم هنگام این تخریب که "توسعه" می خوانندش. گلویم خشکید با دیدن کوچه باریک منتهی به خانه مادربزرگ که برای عبور اتومبیل ها عریض واسفالت شده بود.
...و حالا این اخبارگوی چینی چه راحت از حمله احتمالی به نطنز می گوید. صفحه های خبررا جابه جا می کند. خودکارش را در جیب می گذارد و شب خوشی را برای ما آرزو می کند
Salam Nafiseh joon, Khoshhalam ke dobare karhato mibinam.
نفیسسسسه ! سلااااام! خیلی خوشحال شدم دیدم اینجایی. دلم تنگ شده بود برات کلی. خوبی؟
سلام ...خواندمت