مونوریل ماه گذشته با موضوع "خانه" منتشر شد. این گزارش من از محل سکونتم در مالزی ست. مشکلات فنی کامپیوترم هم برطرف شد و به مطلب قبلی هم عکس اضافه کردم.
*******

پنج سال پیش بود که در آخرین پیچ جادهای پردار و درخت منتهی به خانه، رانندهی تاکسی پرسید: "بیلیمبینگ لا؟" و وقتی پاسخ را مثبت شنید سوال کرد: "یو نو وات ایز بیلیمبینگ لا؟" و از آنجاییکه مطمئن بود اینبار پاسخ منفیست انگشتانش را رو به آسمان نشانه گرفت و گفت "استارفروت...یو نو استارفروت لا؟...".
در واقع چند ماه از اقامت ما در مجتمع "بیلیمبینگ" واقع در خیابان "بیلیمبینگ" مستقر در "تپهی بیلیمبینگ" گذشته بود که من دریافتم موقعیت مسکونیمان به خاطر یک شیب بسیار ملایم تپه قلمداد میشود و آن تپه نیز به نام یک میوهی استوایی –استارفروت- نامگذاری شده است. میوهای که تا پیش از آمدن به مالزی شانس خوردن آن را نداشتم. خانهای که یکی دو سال طول کشید تا به آن عادت کنم و هر بار با چرخاندن کلید در آغوشش امنیت و خوشآمد یک خانه را احساس کنم. تصور میکنم ما ایرانیها در این سرزمین غریب لحظههای مشترکی را در اولین ساعات بیداری نخستین روزهای اقاماتمان تجربه کردهایم. لحظهای که به هوشیاری صبحگاهی رسیده بودیم اما هنوز به چند لحظه فرصت نیاز داشتیم تا محیط اطرافمان را باز بشناسیم.
اما اکنون بعد از گذشت پنج سال به نظرم میرسد لوازمخانه در کنار هم ریشه دواندهاند. خانه بویی منحصر به خود گرفته و نور و رنگ متساعد شده از وسایلخانه آنجا را به مکانی اختصاصی بدل کردهاست. کافیست چند روز از آن دور باشم تا هنگام بازگشت همین بو، رنگ و نور خستگی را از تنم بیرون کند. برای بسیاری از مردم این مرحلهایست که خانه، خانه میشود.
در این مجتمع مسکونی که خارج از کوالالامپور واقع شده مانند بسیاری از مجتمعهای دیگر نژادهای مختلف مالایی، چینی و هندی در کنار هم زندگی میکنند. به سبب نزدیکی به چند دانشگاه، هموطنهای زیادی نیز در همسایگی ما سکونت دارند. گاهی با نگاه به پنجرهها مفهوم خانه را در تک تک آن قابهای روشن و خاموش جستجو میکنم. 403 خانه، 403 دنیای اختصاصی، 403 چهاردیواری نه چندان بزرگ که هر کدام قرار است محل امن و آسایش یک خانواده باشد.
از این مجتمع و از همزیستی مسالمتآمیز نژادها چه درسهایی که آموختم. در هم آمیختگی عطر تند کاری غذای همسایه هندی با بوی عود همسایه چینی-بودایی، صدای مولودیخوانی بالای سر کودک تازه به دنیا آمدهی مسلمان در کنار صدای زنگوله کوچکی که همسایهی هندو هر روز صبح چند ثانیهای آن را به صدا در میآورد، هر چند به ظاهر بسیاری را خوش نمیآیند اما در لایههای زیرین این بوی و اصوات، مفهوم انسانی "احترام" و "مدارا" وجود دارد. گواه این ادعا دیدن و شنیدن اختلافات همسایگیست که طی 5 سال به انگشتان یک دست هم نمیرسد.
برای نوشتن این گزارش تصمیم گرفتم شما را به میهمانی چند همسایه در مجتمع ستاره-میوه ببرم تا بیشتر با فضای داخلی خانههای مردم مالزی آَشنا شویم.
همسایه مالایی- طبقهی بالا
پیش از این چندبار همدیگر را در آسانسور دیده بودیم. اینبار همزمان با هم به پارکینگ وارد شدیم. درهای ماشینشان که باز شد از دو طرف سه کودک قد و نیمقد پریدند پایین و بیخیال از تذکرات مادربزرگ ریز ریز میخندیدند و سر به سر هم میگذاشتند. کنار آسانسور که رسیدیم کمی با تردید اما خیلی دقیق توضیح دادم که برای تهیه این گزارش به اجازه یک خانوادهی مالایی برای تهیه چند عکس احتیاج دارم و یکی دو ساعت نگذشت که مهمان خانهشان شدم.

سر ساعت به خانهشان رفتم اما زودتر از موعد دو دختر بچهی ریز و با نمک پشت میلههای در انتظار من را میکشیدند که با دیدن من فرز و چابک پدر و مادرشان را صدا زدند. از بین حرفهایشان دو کلمه "اورانگ پوته" که معنای لغتی آن "آدم سفید" است و در زبان مالایی به خارجیها گفته میشود و همینطور "گَمبر" به معنای "عکس" را تشخیص دادم.
در درگاه ورودی بیش از 10-15 جفت کفش و صندلهای کوچک و بزرگ روی هم مرتب قرار گرفته بودند. پدر و مادر به استقبال آمدند. چند شماره از مجله را به همراه عکسهایی از مراسم مسلمان مالزی با خودم برده بودم تا بتوانم زودتر ارتباط برقرار کنم اما حقیقت این بود که نیاز چندانی به این کارها نبود چرا که خانم خانه در این فاصلهی کوتاه برای من یک غذای محلی استان کداح را تدارک دیده بود. دختربچهها با دیدن مجله و عکسها در دست من دفترچههای نقاشیشان را آورده بودند و با چند کلمه انگلیسی جلب توجه میکردند.
خانهی ساده و چشمنوازی بود. ترکیبی از رنگ کرم، قهوهای، قرمز و سیاه داشت. مثل تمام خانههای مالاییها که تا به حال دیده بودم دیوارها با قابهایی از آیات قرآن و نام "الله" و "محمد" تزیین شده بود. صحبتها نیز مثل همیشه از مقایسه ایران و مالزی و افزایش تعداد مردم خاورمیانه در مالزی شروع شد. مرد میگفت در همسایگیشان دو پسر ایرانی مجرد زندگی میکنند که خیلی دوست دارد با آنها ارتباط برقرار کند اما نمیداند چگونه. میگفت فقط هربار که میبیندشان بلند میگوید "السلامعلیکم" و آنها فقط میگویند "سلام" و میروند...برایش توضیح دادم که عبارت "وعلیکم السلام"در بین ایرانیها رایج نیست و "سلام" را در جواب "سلام" میگوییم و احتمالا آنها هم خوشحال میشوند که با شما آشنا شوند. سپس مرد با توضیح اینکه چیزهای زیادی راجع به ایران و اقوام و نژادهای مختلف ایران میداند پرسید که آیا من از نژاد آریایی هستم. خندهام گرفت. واقعا نمیدانستم در جواب به این سوال دقیقا چه بگویم: "خوب...ممم...واقعیت این است که بعد از گذشت قرنها کسی در ایران نمیتواند بگوید که اجدادش آریایی هستند اما به هر حال من هم بدم نمیآید ادعای آریایی بودن داشته باشم!!".

خلاصه صحبتها حسابی گل انداخت و کنجاوی هر دو طرف بحث را بدون مکث به جریان میانداخت. صحبت از غذا و تنوع قیافه ایرانیها گرفته تا تفاوت چادر عربی و ایرانی و یا تفاوت زبان مالایی و اندونزی و ... .
در میان صحبتها مادربزرگ و پدربزرگ هم به ما ملحق شدند. آنها از استان کداح برای دیدن فرزند چهارم این زوج جوان که کمتر از دو ماه پیش به دنیا آمده بود در این خانه بودند. بعد از صرف غذا و چند عکس یادگاری از خانم و آقای خانه خواستم آدرس ایمیلشان را برای فرستادن عکسها به من بدهند. بدون اغراق یکی از جالبترین قسمتهای این مهمانی زمانی بود که از من خواستند عکسها را به ایمیل مادربزرگ بفرستم چراکه آنها چندان با اینترنت سر و کار ندارند.
